گلوی شوق:
شب عبور شما را شهاب لازم نیست........که با حضور شما آفتاب لازم نیست
در این چمن که ز گلهای برگزیده پر است.....برای چیدن گل انتخاب لازم نیست
خیال دار تو را خصم از چه می بافد........گلوی شوق که باشد طناب لازم نیست
ز بس که گریه نکردم غرور بغض شکست..برای غسل دل مرده آب لازم نیست
کجاست جای تو؟-از آفتاب می پرسم-....سوال روشن ما را جواب لازم نیست
ز پشت پنجره برخیز تا به کوچه رویم.......برای دیدن تصویر قاب لازم نیست
حسرت همیشگی:
حرفهای ما هنوز ناتمام ...
تا نگاه می کنی: وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی.... ایدریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
اگر دل دلیل است....
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم...........ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره..........پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم..........اگر خون دل بود ماخورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم.......اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان گردنیم!.........اگر خنجر دوستان گرده ایم!
گواهی بخواهید اینک گواه:........همین زخم هایی که نشمرده ایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر....از این دست عمری به سر برده ایم
جغرافیای ویرانی....
دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است.........هوای ناحیه ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه....همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم.......گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید ........درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی............سخاوتی که دلم خواهشی بیابانی است!
غزل پنجره...
یک کلبه ی خراب و کمی پنجره یک ذره آفتاب و کمی پنجره
ای کاش جای این همه دیوار و سنگ آیینه بود و آب و کمی پنجره
در این سیاه چال سراسر سوال چشم و دلی مجاب و کمی پنجره
بویی ز نان و گل به همه می رسید با برگی از کتاب و کمی پنجره
موسیقی سکوت شب و بوی سیب یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره
لحظه های کاغذی....
خسته ام از آرزوها آرزوهای شعاری ....................شوق پرواز مجازی بال های استعاری
لحظه های کاغذی را روز و شب تکرار کردن..........خاطرات بایگانی زندگی های اداری
آفتاب زرد و غمگین پله های رو به پایین..............سقف های سرد و سنگین آسمان های اجاری
با نگاهی سر شکسته چشمهایی پینه بسته....خسته از درهای بسته خسته از چشم انتظاری
صندلی های خمیده میزهای صف کشیده ...........خنده های لب پریده گریه های اختیاری
عصر جدول های خالی پارک های این حوالی.........پرسه های بی خیالی نیمکت های خماری
رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردم:..............شنبه های بی پناهی جمعه های بی قراری
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها..........................خاک خواهد بست روزی باد خواهد برد باری
روی میز خالی من صفحه ی باز حوادث..................در ستون تسلیتها نامی از ما یادگاری
آواز عاشقانه......
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بعانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد ای وای های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست
(قیصر نمرده است او همیشه زنده است)